لحظه اي سپاس
غوغاي روز در ميان تمام تاريكي شب مانند يك راز پنهان مي گردد
گويي كه خيال فاش شدن را تا هنگام سحر با خود به خواب برده،
آرام و بي صدا لالايي خورشيد را زمزمه مي كند،
در اين ميان هياهوي دلي به سان كودكي بازيگوش
قبل از آنكه گرگ و ميش هوا تاريكي را به روشنايي بسپارد
به زير آسمان رفته و در زير نور ستاره اي لحظه اي چند اشك سپاس را چنين جاري مي كند:
گويي كه خيال فاش شدن را تا هنگام سحر با خود به خواب برده،
آرام و بي صدا لالايي خورشيد را زمزمه مي كند،
در اين ميان هياهوي دلي به سان كودكي بازيگوش
قبل از آنكه گرگ و ميش هوا تاريكي را به روشنايي بسپارد
به زير آسمان رفته و در زير نور ستاره اي لحظه اي چند اشك سپاس را چنين جاري مي كند:

سپاس خداوندي كه رحمانيت و رحيميتش عام و خاص را فرا گرفته
طوري كه از دايره ي لطفش احدي به زاويه ي فراموشي سپرده نشده،
مگر آنان كه شعاع غفلت را به قطر ناداني خويش بر سر كشيده اند
به اين گمان كه بيرون از دايره ي وجود او هر چه مي خواهند مي توانند انجام دهند
گويا نمي دانند بي مرحمت هاي او براي غفلت سايه اي باقي نمي ماند تا با آن اندكي به ظاهر آسودگي خاطر يابند .
و باز سپاس خداوندي كه از نور خود كساني را بر انگيخت
كه دست فرزندان ابوالبشر را گرفته و تا آنجا كه عقلشان اجازه مي دهد
گوهر حضور پرور دگار را در گوش جانشان باز خواني كنند
شايد كه از كوره راه بي خبري نجات يابند .
و باز هم سپاس، سپاس و تنها سپاس
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ ساعت 14:3 توسط باور- 20
|