یادگاران 2

پرده اول
جاهایی را که باید می گرفتیم، گرفتیم. حتی رفتیم آن طرف دجله. دشمن توی جبهه های دیگر فشار آورده بود، اما جای ما خوب بود.
پرده دوم
گودالی پیدا کردیم و کردیمش سنگر. ناهار و نماز هم همانجا. از دور گرد و خاک بلند شده بود. قبلش بی سیم زده بودند که آماده باشید، می خواهند تک بزنند. تانک هایشان را کم کم می دیدیم. همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است. گفتم برود؛ قبول نکرد. گفت: «توی این وضع صلاح نیست. شما برو خبرش را به من بده.»
پرده سوم
مرتب بی سیم می زد «خودتو برسون. خیلی فشار زیاده.»
وقتی رسیدم کنار دجله، هیچ قایقی سالم نمانده بود. می گفت «این جا خیلی قشنگه، اگه بیای این ور پیش هم می مونیم ها.»
قایق پیدا نمی کردم. هیچی نبود تا باهاش بروم آن طرف.
پرده چهارم
عراقی ها را دیدم آمده اند لب ساحل.
پرده آخر
یکی از بچه ها خواب دیده بود رفته بهشت. کلی فرشته هم دارند تند تند یک قصر می سازند به چه بزرگی. به شان گفته بود «این مال کیه؟»
گفته بودند «مهدی باکری. همین روزا قراره بیاد.»





