لحظه ی خداحافظی


شب رفتن به حج ، توي خانه كوچكمان ، آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفري مي شدند. عباس صدايم كرد كه برويم آن طرف ، خانه سابقمان .

از اين خانه جديدمان ، كه قبل از اين كه خانه ما بشود موتورخانه پايگاه بود، تا آن يكي راه زيادي نبود . رفتيم آن جا كه حرف هاي آخر را بزنيم . چيزهايي مي خواست كه در سفر انجام بدهم . اشك همه پهناي صورتش را گرفته بود. نمي خواستم لحظه رفتنم ، لحظه جدا شدنمان تلخ شود. گفت: مواظب سلامتي خودت باش، اگر هم برگشتي ديدي من نيستم ....

اين را قبلا هم شنيده بودم . طاقت نياوردم . گفتم : عباس چه طوري مي توانم دوريت را تحمل كنم ؟ تو چه طور مي تواني؟
هنوز اشك هاي درشتش پاي صورتش بودند. گفت: تو عشق دوم مني ، من مي خواهمت ، بعد از خدا. نمي خواهم آن قدر بخواهمت كه برايم مثل بت شوي.
ساكت شدم . چه مي توانستم بگويم ؟ من در تكاپوي رفتن به سفر و او....؟
گفت: صديقه ، كسي كه عشق خدايي خودش را پيدا كرده باشد بايد از همه اين ها دل بكند.



به بهانه سالگرد شهادت شهید عباس بابایی، 15مردادماه راوي همسر شهيد

و اين‌همه را تنها كسي در مي‌يابد كه‌منتظر است...


دیروز روز قلم بود. به مناسبت این روز سخنی کوتاه از زبان سید شهیدان اهل قلم شهید آوینی را مرور می کنیم.

چه روزگار شگفتي! تاريخ آينده‌ي كره‌ي ارض بارور حوادثي بس شگفت است، حوادثي كه مجد و عظمت جهانگير اسلام را در پي خواهد داشت.

و اين‌همه را تنها كسي در مي‌يابدكه‌منتظر است و بوي يار را از فاصله‌اي نه چندان دور مي‌شنود و هر لحظه انتظار مي‌كشد تا صداي «انا المهدي» از جانب قبله بلند شود و او را به سوي خويش فرا خواند. راهيان كربلا را بنگر كه چگونه به مقتضاي انتظار عمل كرده‌اند و به جبهه‌ها شتافته‌اند. آري، اين مقتضاي انتظار است.

قرن‌هاست كه فرياد «هل من ناصر» سيدالشهدا(ع) پهنه‌ي زمان را پيموده است و چون نفخات حيات‌بخش روح القدس بر هر زمين مرده‌اي كه گذشته است آن را به حيات عشق بارور ساخته و اينچنين، همه‌ي تاريخ تو گويي روزي بيش نيست و آن روز عاشوراست.

راهيان كربلا را بنگر و به ياد آر ورق‌پاره‌هاي تقويم تاريخ را كه مي‌گويد هزار و سيصد و چهل و پنج سال است كه از عاشورامي‌گذرد. و تو از خود مي‌پرسي: پس اين‌همه شور و اشتياق و اين‌همه شتاب در اين راهيانشيدايي كربلا از چيست؟

اينان آنچنان مشتاقانه به جبهه‌ها مي‌پيوندند كه تو گويي هنوز كاروانسال ٦١ هجري قمري به بيابان پردرد و بلاي كربلا نرسيده است. مگر آنان سر مبارك امام شهيدرا بر فراز نيزه نديده‌اند؟ اما نه، از عاشوراي سال ٦١ هجري قمري، ديگر زمان ازعاشورا نگذشتهاست و همه‌ي روزها عاشوراست. زمان بر امتحان من و تو مي‌گردد تا ببينند

كه چون صداي «هل من ناصر» امام عشق برخيزد چه مي‌كنيم...

سنگر مبارزه !!!



به جای یک بار، چندبار تو کنکور قبول شد. ولی رشته ها، مورد علاقه اش نبودند. تا اینکه توی رشته ی پزشکی دانشگاه شیراز، با رتبه چهار قبول شد.قرار بود بره، ولی چون پدرش رو به سقز تبعید کرده بودن، دودل شده بود. می گفت:« می خوام مغازه کتابفروشی بابارو حفظ کنم؛ اینجا سنگر مبارزه است ».آخرش هم وقتی من و پدرش سقز بودیم؛ تلگراف زد و خبر داد که انصراف داده. ما هم با اینکه نگران ادامه تحصیلش بودیم ولی چیزی بهش نگفتیم؛ چون همیشه عاقلانه و با اخلاص تصمیم می گرفت و می دونستیم که تحصیل رو رها نخواهد کرد. بعد از اون هم هیچ وقت از فکر ادامه تحصیل بیرون نیومد.


امام خمینی ( قدس سره الشریف ):
یک مسئله ای است که تکلیف الهی است برای همه ما؛ هر فردی که می بیند وجودش در یک جایی مفید است و می تواند خدمت بکند. این یک تکلیف است که امروز همه باید عمل کنند؛ باید همه ما به این تکلیف عمل بکنیم. ما همه مان موظفیم، مکلفیم، که الان این نهضت را حفظ کنیم؛ در هر جا که شما وجودتان مفید است. صحیفه امام، ج 9، ص 386

یادگاران 2




پرده اول

جاهایی را که باید می گرفتیم، گرفتیم. حتی رفتیم آن طرف دجله. دشمن توی جبهه های دیگر فشار آورده بود، اما جای ما خوب بود.

پرده دوم

گودالی پیدا کردیم و کردیمش سنگر. ناهار و نماز هم همانجا. از دور گرد و خاک بلند شده بود. قبلش بی سیم زده بودند که آماده باشید، می خواهند تک بزنند. تانک هایشان را کم کم می دیدیم. همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است. گفتم برود؛ قبول نکرد. گفت: «توی این وضع صلاح نیست. شما برو خبرش را به من بده.»

پرده سوم

مرتب بی سیم می زد «خودتو برسون. خیلی فشار زیاده.»
وقتی رسیدم کنار دجله، هیچ قایقی سالم نمانده بود. می گفت «این جا خیلی قشنگه، اگه بیای این ور پیش هم می مونیم ها.»
قایق پیدا نمی کردم. هیچی نبود تا باهاش بروم آن طرف.

پرده چهارم

عراقی ها را دیدم آمده اند لب ساحل.

پرده آخر

یکی از بچه ها خواب دیده بود رفته بهشت. کلی فرشته هم دارند تند تند یک قصر می سازند به چه بزرگی. به شان گفته بود «این مال کیه؟»

گفته بودند «مهدی باکری. همین روزا قراره بیاد.»

یادگاران

دیر وقت بود.
آرام در زدم و رفتم توی اتاق. محمد کنار تخت، روی صندلی نشسته بود.
رفتم نزدیک
.
آرام سلام کردم. اشاره کرد که کنارش بنشینم.
روی تخت، پسرک چهارده پانزده ساله ای دراز کشیده بود.
پاهاش حسابی زخمی بود، اما راحت خوابیده بود.
توی صورت معصومش اثری از درد نبود.
محمد آرام شروع کرد به حرف زدن.
خوش به حالش می بینی با این همه درد، چه جور راحت خوابیده.

چی تو دلش میگذره؟

اینها چه جور ایمان آوردن که اینقدر قویند؟

بغضش گرفته بود. دیگر چیزی نگفت.


  *************************************
پی نوشتها

به نقل از زندگی شهید محمد رهنمون
تولد:1334، یزد

شهادت: 6اسفند 1362، عملیات خیبر
معاونت درمانی سپاه پاسداران

یاد خودم افتادم که دردهای کوچیک از پا درم میاره.
یاد خودم افتادم که چند وقته توی مهمترین اصلهای زندگیم ضعیف شدم.
یاد خودم افتادم و.... بغضم گرفت دیگه چیزی برای گفتن ندارم.

الگو های خاکی

  

وصیتنامه شهید

هر شب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان مي داني تو را بسياردوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت.

مادر، جهل حاکم بر يک جامعه انسانها را به تباهي مي کشد و حکومت هاي طاغوت مکمل هاي اين جهل اند و شايد قرنها طول بکشد که انساني از سلاله پاکان زائيده شود و بتواند رهبري يک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گيرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است

ادامه نوشته

آخرین تصویر از او که عاشق بود


عزیزم اینجا چه می کنی ؟
لبخندی بر صورت آسمانی اش جاری شد، سرش را با معصومیتی ازلی به زیر انداخت ....
عاشقم !
آنقدر کوچک بود، که پاسخش من را مبهوت کند .......

عاشق کی؟
معلومه، عاشق امام!
لحظه ای ترنم زیبای اشک در چشمانش جاری شد، انگار موجی از نور، قطرات اشکش را به آسمان متصل می کرد.....

کجا می روی؟
انشاءالله می ریم تا راه کربلا باز بشه !
عکسی به یادگار از صورت نیلگونش گرفتم، اما لحظاتی بعد، وقتی با پیکری که نقش هزار زخم را بر خود داشت روبه رو شدم، چشمانم به اشک نشست و شانه هایم بی امان لرزید ....

حالا می فهمم برای عاشق، ماندن جایز نیست، ولی چه زود به دیدار معشوق شتافتی، حالا دیگر راه کربلا باز شده، بی علت نبود امام عاشق شما بود....


پی نوشت : به نقل از عکاس و هنرمند " سید مسعود شجاعی طباطبایی "

بیدار شو

اگر دچار سردرگمی، بی نظمی، شلوغی کارها، کمبود وقت، حجم زیاد فعالیت ها و....... شده اید و احساس ناخوشایندی در وجودتان ریشه دوانده، شما خواب هستید!

خواب!!!

بیدارشوید ! لحظاتی را به خود اختصاص دهید. به آنچه کرده اید و پیش رو دارید بیندیشید و.............

البته به این نکته هم توجه کنید :

یکی از مهمترین عوامل تقویت اراده، انجام وظایف الهی و حاضر دانستن خداوند در همه صحنه های زندگی است . آرامش روانی حاصل از انجام وظایف الهی از موثرترین عوامل تقویت اراده به شمار می رود.

نماز اول وقت، رعایت مقررات الهی، دوری از گناه هرکدام یکی از مهمترین عامل های تقویت اراده هستند.

همه ی موارد بالا فریاد می زند تقوا پیشه کنید، تقوا پیشه کنید، حتی اگر می خواهید از حجم زیاد فعالیت هایتان کاسته شده و آرامش فکری بیابید.

اگر بیدار شدید! بدانید که انسانها برای ادامه مسیرشان نیاز به الگو دارند، الگوهایی از جنس خودشان و از میان همین انسانهای خاکی چه الگوهایی بهتر از شهدا، نزدیک به عصر خودمان، جوان و البته پر مشغله!


انسانهای خاکی


معرفی الگو، همرا با خاطرات ناب از آ نها در هفته های آینده.

منتظرمان باشید.
------------------------------------------
پانویس:
عوامل تقویت کننده اراده بر گرفته شده از : وجیهه آذرمی، معجزه ارده ص46
تقوا پیشه کنید : إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُون (نحل، آیه128)

باید که گذر کرد

چند روزی بود که فکر می کرد، سنگین شده است .

به سنگینی محبتش به علی،  فرزند 2 ماهه اش

به سنگینی عشقش به زهرا، همسرش

آری! سنگین شده بود.

باید از آنها می گذشت.

باید آنها را می سپرد به کسی که باید بسپارد.

باید که پرواز می کرد.

پس هر چه سبک تر، پروازی آسانتر

پس هرچه سبک تر، عروجش بشتر



پی نوشت

 حضرت زینب (سلام الله علیها)  به پدر گرامیشان می فرمایند:" الحب لله.  منک الشفقة علینا ."

دو محبت در قلب مومن نمی گنجد، محبت خداو محبت فرزندان و اگر چاره ای نیست، محبت از آن خدا و دل سوزی از آن فرزندان است.

تعلقات من : همسرم، فرزندانم، درسم، مادرم، مالم و...........

شهید همت خطلاب به همسرشان می گویند: تا زمانی که از شما دل نکنم شهید نمی شوم


پرواز کنید...

شهید روحش قبل از شهادت پرواز کرد.
رفت آن بالایِ بالا، ازآن بالایِ دوردست، زمین رادید.
زمین کوچکِ کوچک بود.
دنیا و مافیهایش، برای شهید بی ارزش شد.
پس او خواستار شهادت شد.
آیا شمانیز خواستارشهادتید؟

پرواز کنید.... 

کار...کار...کار

 می گفت:« آدم همیشه باید روحیه ی سیاسی داشته باشه و دائماً مشغول کارکردن باشه.»

وقتی بعضیارو می دید که بعد از دوره ی دانشجویی همه فعالیت هاشون رو کنار میذاشتن و می رفتن دنبال زندگی روز مره شون؛ ناراحت می شد و می گفت: «کار سیاسی یک کار دائمی ست و خداوند متعال یک پیشرفت دایمی رو از بنده اش می خواد. پس باید سعی کنیم در اون مسیری که مارو به هدفمون می رسونه، بمونیم.»

با هم به این نتیجه رسیدیم که با این وضع نمی شه تو خوابگاه موند. واسه همین مهدی رفت یه خونه محقر پیدا کرد که دوتا اتاق داشت، وقتی رفتیم اونجا، اون یه سیر مطالعاتی برای خودش مشخص کرد و طبق برنامه ای که داشت، شروع به کتاب خوندن کرد.

البته با قرآن هم خیلی رفیق بود. عاشق ائمه(علیهم السلام) بود ومطیع کامل امام خمینی(رحمة الله علیه)؛ که ما اون روزا به ایشون می گفتیم «آقا».

این تفکر(اطاعت محض از امام) رو اولین بار مهدی، تو بچه های دانشگاه تبریز پایه گذاشت.


پی نوشت
۱ - امام علی (علیه السلام):
کار کنید و آن را به پایانش رسانید و در آن پایداری کنید؛ آن گاه شکیبایی ورزید و پارسا باشد. همانا شما را پایانی است؛ پس، خود را به آن پایان(بهشت) رسانید.
   نهج البلاغه، خطبه 176
۲ - مستنداتی از نرم افزار سرداران عشق، زندگینامه شهید مهدی باکری

 عید سعید فطر مبارک

 

هنوز دست از حیات نشسته ام

در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است.

این فصل از جنس بهار است ولی به رنگ سرخ نوشته شده است و خزانی به دنبال ندارد.این فصل، داستان تجدید عهد انسان در روزهای پایانی تاریخ است و برای همین با خون و اشک نوشته شده است؛ خونی که یک روز در این سرزمین بر خاک ریخته شد و اشکی که روزی در وداع، گوشه چادری پنهان شد و روزی دیگر بر سر مزاری به خاک فرو شد؛ و امروز باز هم جاری می شود تا یک بار دیگر گرد و غبار ناگریز زمان را از چهره سرداران روزهای انتظار بشوید. در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی نوشته شده است که سخت عاشقانه است.1

فصلی که با خون رنگین شهید آذین بسته شده است.

قسمتی از دلنوشته های شهید دکتر مصطفی چمران

هنوز می ترسم که خدای بزرگ را، رو در رو ملاقات کنم و می ترسم که به خانه اش قدم بگذارم.
هنوز خود را آماده پذیرش مطلق او نمی بینم و هنوز در گوشه های دلم خواهش های پست مادی وجود دارد.
هنوز زیبا رویان، دلم را تکان می دهند و هنوز دلم در گرو مهر همسرم می لرزد.
هنوز یاد دردناک کودکان فرشته صفتم، روح مرا سراپامملو از درد می کند.
هنوز دست از حیات نشسته ام و هنوز جهان را سه طلاقه نکرده ام و هنوز.......... 2
سالها از از روزی که سر انجام چمران در این زمین آرام گرفت می گذرد. دلنوشته های او نشان از روح بلندش دارند. او به راستی شیعه علی(علیه السلام) بود .
حسین وار(علیه السلام) شهید شد و همچون حسن(علیه السلام) زندگی کرد.

هنگام شهادت جز لباسهای تنش چیزی  از خود نداشت .
او خود می گفت " دوست دارم از این دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این را هم یک جور نداشته باشم، بهتر است."3
با این که در لبنان روزهای سختی را می گذراند اما حتی حقوقش را به کودکان لبنانی می داد
چمران به راستی
شیعه علی(علیه السلام) بود. حسین وار(علیه السلام) شهید شد و همچون
حسن(علیه السلام) زندگی کرد. 


میلاد میوه کوثر(علیها السلام) و ابو تراب(علیه السلام) مبارک


      1. قسمتی از کتاب نیمه پنهان ماه
2.
از کتاب خدابود و دیگر هیچ نبود
3.
نیمه پنهان ماه، ص 54