مجنون خدا

روزي مجنون از روي سجاده ي شخصي عبور كرد
مردنمازش را شكست و گفت:
مردك در حال راز و نياز باخدا بودم،براي چه اين رشته را بريدي؟
مجنون لبخند زد و گفت:
عاشق بنده اي بودم و تو را نديدم
تو عاشق خدا بودي چطور مرا ديدي؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 22:8 توسط سپيد- 28
|